تبليغاتX
عشق بی پایان
 

سلام الیکم

حضرت محمد ( ص) می فرماید....... الله هم صل الله محمد و الله محمد

آقا حضرت محمد می فرماید:.....الله هم صل الله محمد و الله محمد

 اجاز می دید؟؟؟؟  بلــــــــــــه

 خب حضرت محمد.........الله هم صل الله محمد و الله محمد

دیدی ۳ تا صلوات فرستادین ۳ تاشم ثوابش رفت واسه ماااااااا

من که نماز نمی خونم مگر اینکه با این کارا ثواب کنیم

حالا می دونم با خودتون دارین می گین چه بی مزه اس.....!!

 اما چی کار کنیم دیگه من هر شب تو آب نمک می خوابم

خب چي براتون بگم آخه اتفاق خاصي نيوفتاده

هـــــــي مي گين آپ كن آپ كن

بیکاری مگه....؟؟؟ بابا ما  که هزارتا بدبختی ریخته رو سرمون

راستي ديشب احمدي نژاد اومد خونمون گفتم: آقا بزاريد دستونو ببوسم

بعد گفت نه حالا بعدآ ببوس.... اما ديگه اينقدر جواب اين كامنت ها رو نده مگه درسو مخش نداري

بعد گفتم مخش يا مشق بعد گفت: زر زيادي نزن مهســـــا بيا دستو ببوس

بعد گفت :جنسا گروووون مردم پول ندارن و.....اين آخوندا هم .....

هــــــــــــرگز نشه فراموش لامـــــــــپ اضافي خاموش

آقا امروز توووو مدرسه سه تا سوژه خنده داشتيم

سوژه اول : در بوفه مدرسه با رفيقم وايستاده بودم كه يكي از سال اولي ها بهم گفت : ببخشيد اين راني ها دونه ي چنده؟؟؟فکر کن اسکل خانوم نمی دونه رانی چیه؟!؟!؟!

منم يه دستي به سرش كشيدم گفتم : عزيزم اينا گروووونه شما بوجه ات نمي رسه... خلاصه تا اينو گفتم دوستم  بلند بلند خنديد

 دختر اخماشو كرد تو همو منو با اون هيكل هول داد  يعني خدايش مونده بودماااااااا

مي دونستم اگه بهش دست بزنم له مي شه تو دستام

يه فحش خوشگل بهش دادم چش و گوش دختر مردم رو باز كردم و رفتم

حالا مي ريم سراغ پيام هاي بازرگاني

+++  بـــــــبــــك بـــــــبــــك بــــــبــــك  +++

حالا سوژه دوم : آقا يكي از دبيراي ما 206 مشكي داره بعد هميشه هم تر و تميزه

خلاصه ما  با اكپمون رو به روش وايستاده بوديم که خودمونو خیلی مزحک توش دیدیم (آخه مثل آیینه اس)

يعني مثل كوتوله ها دقيقآ هفت نفر بوديم مثل هفت كوتوله شده بوديم

اينقدر با مزه بود من كه از خنده رو ده بر شده بودم فكر خودتو با اون هيكل و قدت كوتوله و تپل ببیني !!!     فـــــكر كــــــــن

يعني بعد از مدت ها از ته دل خنديدم...!!! شوخي كردم بابا ما كه هميشه الكي خوشيم و نيشمونم همیشه بازه!!!!  خلاصه جونم واستون بگه همه بچه هاي مدرسه  فكر مي كردن ما خليم كه جلوي ماشين خانوم رضايي اين همه منگل بازي در مي ياريم

تازه جلوي بچه هاي كوچيكترم كلي اس شديم

اینم سوژه سیووووم : سر زنگ دين و زندگي معلمه سگ منو بلند كرد بعد گفت: فلاني پيام اين آيه رو بگوووووو

منم گفتم: خانوم گزينه د) هيچكدام ... اين آيه اصلآ  پيام نداره

بعد معلم بي شرف  بدجوری قهو ه ایم كرد

خلاصه من اينو گفتم بچه ها يكم بخندن اين بي جنبه يه نمره منفي واسم گذاشت

اما عيبي نداره تا آخر سال واسه همين نمره منفي يه پدري ازش در بيارم

 خب ايندفعه خدايش كمتر نوشتم

بهوووووونه نیارید و همشو بخونید

نظر هم بديد نظر هم بديد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:42  توسط علی رضا کمالی  | 

 
مي خوام در مورو خودم يكم توضيح بدم

من آدم شوخ و با جنبه اي بالا  هستم خيلي پر انژري و فعالم تنوع پسندم و زود از  يه چيز خسته ميشم  چون مامانم و بابام شاغلن بيشتر كاراي خونمونو من و خواهر كوچيكترم  دو تايي انجام مي ديمالبته بيشتر كارا گردن من ميوفتهمن ۱۷  و خواهرم   ۱۴سالشه 

و بيشتر اوقات با خواهرم جرو بحث ميكنيم و در مواقع ضروري هم ضربه هاي فني البته خواهرم خيلي قد ويه دنده است و من مجبور ميشم بزنمش با اينكه خيلي هيكليه و نسبت به سنش بزرگه اما من بازم از پسش بر مي يام كار سختيه و هركسي نمي تونه اما من مي تونم

چون من كونگ فو بازم با اجازتون 

 و احساستم كاملآ كنترل شده و به موقع است و از آدم هاي شجاع . بي باك و قوي خوشم مي ياد

و از آدم هاي خيلي احساسي و آويزون متنفرم

عشق هر عشقي هم باشه يه حد و مرزي داره نبايد زياد توش غرق بشي

عاشق هنر هستم!! و مامانم هم هنرمندPainter يعني نقاش

و عاشق اينم كه با بچه ها (دوستام) بشينيم و گپ بزنيم و يا سر كلاس برقصيم

كل تابستون امسالم به علافي سپري شد عذر مي خوام ببخشيد گلاب به روتون روم به ديفار...گوه بودفكر كن اونقدر بد گذشته بهم كه دوست دارم زود تر برم مدرسه مني كه از مدرسه هيچ خوشي نديدم جز مسخره كردن معلماااااااااااا

از اونجايي كه بابام و دايي هام خيلي غيرتي هستن ما تنها بيرون نمي ريم

يا اگه هم مي ريم شهر بازي چيزي حتما يه دعوايي ميشه خب كه گردش هم كفتمون ميشه

البته الان شهريور و ديگه آخر گردش هاي ماست 

عيبي نداره بيخيال پنشنبه هفته ديگه يه عروسي داريم اميدوارم اين جبران كنه  اين همه بي كاري رو

نظر بذاريد يادتون نره

فعلآ باي ي ي ي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:39  توسط علی رضا کمالی  | 

سلام به شما دوستان که به وبلاگ من اومدید

تبادل بنر با کلیه شما دوستان انجام می شود

این هم کد های بنر ما

 

  


عشق بی پایان

ما به کسانی که این کد رو تو وبلاگ یا سایت شان قرار میدهند

 بنر انها رادر این سایت های زیر قرار می دهیم

عشق بی پایان

لینکدونی افزایش امار وبلاگ و سایت

رینوس

ایران تو تفریح

و...

 

جای بنر شما

جای بنر شما

جای بنر شما

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:44  توسط علی رضا کمالی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
گر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم ..... میان عشق و زیبایی من تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:1  توسط علی رضا کمالی  | 

 

در امتداد جاده تنهایی

من فقط به تو می اندیشم

به تویی که موج دوستی را

در شبی به یاد عشق

در وجودم به دام انداختی

و مرا ابدی ترین عاشق وجودت کردی

من هم در کنار جاده، در این شب زیبا،

به یاد تو

و به یاد عشقت برای تو می نویسم.

ای بهترین

به تو مي انديشم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:57  توسط علی رضا کمالی  | 

يکي بود يکي نبود

نمي خوام مثل تموم قصه ها

بگم هيچکسي نبود غير خدا

آخه تو اون زمونا

دنيا پربود از يه مشت بي سروپا

آسمون ابري بودش

شايدم آفتابي

نه ببخشين شب بود

يه شب مهتابي

توي اين قصه ما

پسري بود

شنگول وخوشحال وسبک

شادازاين زندگي هرروزش

*****************

يکي از همين شبا

پسر قصه ما

يه هو خيلي ناهوا

نيگاکرد به اون دورا

از اون دورا

يه دختر بلا

مثل يک پرتو هوا

آروم آروم نزديک مي شد

پسره دختراي زيادي رو

هميشه نيگا مي کرد

بعضي وقتا شايدم صدا مي کرد

اما به هيچکدومش دل نمي داد

امااز کار خدا

شايدم بخت بد اون پسره

ايندفعه

پسر قصه ما

دل سپرده بود به دختر بلا

**************

چند روزي که گذشت

ياد ائن چشماي مست

کم کمک

از دل اون پسره بارشو بست

آخه اون خسته بودش

خسته از هرچي نگاه

توي اين دنياي پست

ميدونين اون پسره

باخودش فکر مي کرد

عشق ارزش نداره

يه دل غربت زده

احتياجي به محبت ونوازش نداره

ولي انگار که خدا

اوني که اون بالاهاست

نمي خواست اون پسره

تک وتنها بمونه

واسه دل خودش

قصه غربت بخونه

همينم بود که يه شب

يه هو حس کرد که دلش

داره تندتر مي زنه

مثل اينکه تنگ غروب يکي داره در مي زنه

مي دونين يواش يواش کارا داشت بالا مي گرفت

آخه عشق اون چشا کم کمک توي دلش جا مي گرفت

ديگه عاشق شده بود............

بي خيالش بگذريم

بريم سراغ دختره

بعد ائن روز قشنگ

دختره دلش مي خواست پر بکشه

مثل تموم دخترا

***********

باقي قصه ما

قصه يه عشق پاکه به خدا

قصه يه عشق پاک

که مثل يه شعر ناب

آخر خوبي داره

غافل از اينکه هميشه يکي هست

که مثل ديو سياه قصه مادر بزرگ

نمي خواد که قصه ها هميشه خوب تموم بشه

آخه اون دلش مي خواد

عمرمون حروم بشه

همينم بود که يه شب

يه چيزي تارو سياه

مثل يک ديو سياه

اومد توي قصه ما

اسم اين ديو سياه جدايي بود..............

*****************

دختر قصه ما مي خواست بره

بره اون دوردورکا

بره وپسره رو تک وتنها بزاره

قصه عشقشونو پشت سرش جابزاره

با يه دنيا غم ورنج

مثلي که مي خواست بره دنبال گنج

اما پيش از رفتن دلش مي خواست

پسره قصه رو از ياد ببره

بزاره غصه هاشو باد ببره

پسره هيچي نگفت

آخه قلب پسره

پراز عشق نابي بود

پراز عشق پاک وناب دختره

دختره سرشو انداخت پايين

پسره خواست سرشو بالا کنه

آخه اون مي خواست تو اون چشم قشنگ نيگا کنه

ولي وقتي دختره

سرشو بالا گرفت

نيگاشو راست توي اون نيگا گرفت

دوسه تا قطره اشک

يواش يواش

اومد پايين از تو چشاش

پسر قصه ما دلش شکست

دل سنگ پسره طاقت اين اشکو نداشت

پسر قصه ما دلش مي خواست کاري کنه

تا ديگه اشکاي گرم دختره

يواش يواش

جاري نشه رو گونه هاش

ولي آخه مگه کاري ميشه کرد؟

**********

دختره هيچي نگفت

فقط مي گفت بايد برم

اين وگفت وگريه کرد

پسره حتي نگفت

واسه چي بايد بري؟

نميشه اصلا" نري؟

دختره فقط مي گفت بايد برم

اين وگفت و گريه کرد

اين وگفت وگريه کرد

***************

خوب ديگه قصه ما

مثل تموم قصه ها

اول وآخري داره

ميدونين آخر اين قصه چي شد؟

شايدم نميدونين

شما چي فکر مي کنين؟

شايدم فکر مي کنين اون دختره گذاشت ورفت؟

مثل اينکه منتظرين

باشه مي گم کجا بوديم؟

***********

دختره گريه مي کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:46  توسط علی رضا کمالی  | 


تنهایی شب زیباست

آه امشب بوی باران تازه است

التماس گریه بی اندازه است

تازگی های شب برایم آشناست

من و شب هستیم

غم هم پیش ماست

می نویسم گاه زیبا گاه زشت

مانده ام در لابلای سرنوشت

روز از گنجایش غم خالیست

شب برای گریه هایم عالیست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:43  توسط علی رضا کمالی  | 

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است / باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين / بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو / كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گويا طلوع ميكند از مغرب آفتاب / كاشوب در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست / اين رستخيز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست / سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند / گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين

پرورده ي كنار رسول خدا حسين

* * *

كشتي شكست خورده ي طوفان كربلا / در خاك و خون طپيده به ميدان كربلا

گر چشم روزگار بر او زار مي گريست / خون مي گذشت از سر ايوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك / زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان / خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مكيد / خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا

زان تشنگان هنوز به عيوق مي رسد / فرياد العطش ز بيابان كربلا

آه از دمي كه لشگر اعدا نكرد شرم / كردند رو به خيمه ي سلطان كربلا

آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد

كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

* * *

كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي / وين خرگه بلند ستون بي ستون شدي

كاش آن زمان درآمدي از كوه تا به كوه / سيل سيه كه روي زمين قيرگون شدي

كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت / يك شعله برق خرمن گردون دون شدي

كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان / سيماب وار گوي زمين بي سكون شدي

كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك / جان جهانيان همه از تن برون شدي

كاش آن زمان كه كشتي آل نبي شكست / عالم تمام غرقه ي درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي به روز حشر / با اين عمل معامله ي دهر چون شد

آل نبي چو دست تظلم برآورند

اركان عرش را به تلاطم درآورند

* * *

برخوان غم چو عالميان را صلا زدند / اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد / زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند

آن در كه جبرئيل امين بود خادمش / اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند

بس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها / افروختند و در حسن مجتبي زدند

وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود / كندند از مدينه و در كربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت كوفيان / بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد / بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند

اهل حرم دريده گريبان گشوده مو / فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب

تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

* * *

چون خون ز حلق تشنه ي او بر زمين رسيد / جوش از زمين بذروه ي عرش برين رسيد

نزديك شد كه خانه ي ايمان شود خراب / از بس شكست ها كه به اركان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند / طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند / گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد

يكباره جامه در خم گردون به نيل زد / چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش / از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

كرد اين خيال وهم غلط كه اركان غبار / تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال

او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال

* * *

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند / يك باره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر / دارند شرم كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آيد ز آستين / چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي كه با كفن خونچكان ز خاك / آل علي چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت / گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا / در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند باز / آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

* * *

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار / خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست كوه / ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن / گفتي فتاد از حركت چرخ بي‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد كه چرخ پير / افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

آن خيمه‌اي كه گيسوي حورش طناب بود / شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل / گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار

با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي / روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد

نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

* * *

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد / شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند / هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد

هرجا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد / هرجا كه بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي كه شور قيامت به باد رفت / چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم كار كرد / بر زخم هاي كاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان / بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي هذا حسين زود / سر زد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدينه كرد كه يا ايهاالرسول

* * *

اين كشته ي فتاده به هامون حسين توست / وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگي / دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست / زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت / از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشك لب فتاده دور از لب فرات / كز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه / خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين / شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب كرد

وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

* * *

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين / ما را غريب و بي كس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند / در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان / واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ورا چو ابر خروشان به كربلا / طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تن هاي كشتگان همه در خاك و خون نگر / سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام / يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو / غلطان به خاك معركه ي كربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد

كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد

* * *

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد / بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك / مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد

خاموش محتشم كه ازين شعر خون چكان / در ديده اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز / روي زمين به اشگ جگرگون كباب شد

خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست / دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب / از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين / جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائي چنين نكرد

بر هيچ آفريده جفائي چنين نكرد

* * *

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده اي / وز كين چها درين ستم آباد كرده اي

بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول / بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اي

اي زاده ي زياد نكرده ست هيچ گه / نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اي

كام يزيد داده اي از كشتن حسين / بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اي

بهر خسي كه بار درخت شقاوتست / در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اي

با دشمنان دين نتوان كرد آن چه تو / با مصطفي و حيدر و اولاد كرده اي

حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن / آزرده اش به خنجر بيداد كرده اي

ترسم تو را دمي كه به محشر برآورند/از آتش تو دود به محشر درآورند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:22  توسط علی رضا کمالی  | 

 

باز باران ٬ بي ترانه                                       

گريه هايم عاشقانه           

                           ميخورد بر سقف قلبم

ياد ايام  تو داشتن                                             

      مي زند سيلي به صورت             

                                باورت  شايد  نباشد     

مرده است قلبم ز دستت                                    

   فكر آنكه با تو بودم      

                              با تو بودم ٬ شاد بودم

توي دشت آن نگاهت                              

                گم شدن در خاطراتت

 

    باز باران             

 

        اگر یادتان بود و            

                                          باران گرفت ،

                                 دعایی به حال بیابان کنید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:20  توسط علی رضا کمالی  | 

 

غرق شدم در نگاه هاي گذرا ٬

 نگاه هايي از طعم اشتياقي عاشقانه ٬ نگاه هايي از رنگ بازي هاي كودكانه ٬

 نگاه هايي از جنس نجواهاي آسماني ٬ نگاه هايي از نوع فرياد هايي ناگهاني !!!

به هر سو مي نگرم نگاهي ست جاذب و كاذب

به هر سو مي روم نگاهي ست پر از خواهش

در نگاهي غرق ميشوم ٬ نگاهي ديگر ميشود ناجي

به نگاهي ختم ميشوم ٬ نگاهي مي شود آغاز

نگاهي تهديد ميكند ٬ نگاهي درد و دل

نگاهي شك ميكند ٬ نگاهي دارد يقين

هر روز صبح گاهان  در عمق نگاه ها قدم زنان طلوع مي كنم و در عمق نگاه ها  پرسه زنان به غروب مي رسم .

هر چند قلم مي كوشد با صفت كثيف ٬ هرزه ٬ خائن دست و پنجه نرم كند ٬ از گوشه و كنار نگاه ها عطر خوش دوست داشتن مي پاشد.

آن نگاهي كه تعقيب مي كرد ٬ آن نگاهي كه تا مرگ آخرين ثانيه تعظيم مي كرد

آن نگاهي كه ختم به لبخند شد ٬ آن نگاهي  كه سر به زير و آرام شد

خواهشش ٬ عشقش ٬ نيازش ٬تمام حضورش نگاه بود

هرچه گريز مي زنم در ميان واژه ها ٬ باز هم صفت پاكي خود را كشان كشان به سطرها مي رساند.

تقدس فرياد ميزند : زنده ام ....

عشق نجوا مي كند : ريشه ام نشكن !!!

آن نگاهي كه ديشب لالايي كنان خوابم كرد ٬ در بستر چشمي ديگر بيدارم كرد

همان نگاهي كه عاشقانه آن شب وداع كرد ٬ در جريان صوتي ديگر امروز سلام كرد

عاشق شدم ..... عاشق نگاهي در چشم همه !!!

عاشق عطر جاذبه اي دوسويه كه در ميان فاصله هاي اجباري جاري مي شود و خود را مي آويزد به مژگان محتاجم !!!

... و از آن لبخندي مي ماند براي وداع ...

غريبه دل به تو دادم . مبادا در خيابان هاي شهر جا بگذاري !

دلم كودك است ٬ بازيگوش است ...

اين شهر كثيف است ٬ غبار آلوده است ٬ پر از قاتل است !

مردمك چشمم با مردمك چشمت پيوند خورد و نگاهي جاري شد و دلم غرق شد

نگاهي كه هم سلام شد و هم وداع

چون باران زده اي بي آشيان زير نگاه تو آرام گرفتم

غريبه نگاهت شد آشيان

ثانيه هاي آخر دلم جا ماند ... در همان ايستگاه ... در همان فضا ...

تو رفتي ... نه ٬ من رفتم ... آري ٬ تو ماندي !!!

هر چه بود يكي رفت و يكي ماند و اين شد خط پايان اين مسير مبهم ...

همان مسيري كه از خيابان هاي شهر كثيف تهران آغاز شد و رفت تا اوج آسمان

جاي پاي نگاهت بر چشمم ماند و لبخند آخرم هك شد تا هميشه در جداره ي آن پنجره ي غبار گرفته ...

غريبه هرگاه گذرت به آن خيابان افتاد

هرگاه نگاهت در آن فضا پر زد

هر گاه از پشت هر پنجره اي به ياد پنجره ي بلورين احساس من افتادي و ترك هاي لبخندم را بر روي آن ديدي

لبخند بزن ....... يادم كن

تنها همين ........... !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:19  توسط علی رضا کمالی  | 

 

سلام به تمام شما عزیزان

 

مخصوصا تو و تو و تو

 

خوبیت !! خوشیت !!

 

 

 

 عشق يعني خواستن له له زدن                                                

    عشق يعني سوختن پر پر زدن                                 

 عشق يعني جام لبريز از شراب         

                عشق يعني تشنگي يعني سراب

                              عشق يعني لايق مريم شدن

                                                    عشق يعني با خدا همدم شدن

                                                                              عشق يعني لحظه هاي بي قرار

 

 

 عشق يعني صبر يعني انتظار                                                                                  

عشق يعني از سپيده تا سحر                                                           

 عشق يعني پا نهادن در خطر                                          

  عشق يعني لحظه ي ديدار يار                     

              عشق يعني دست در دست نگار           

                 عشق يعني ارزو يعني اميد

                                          عشق يعني روشني يعني سپيد

 

 

 

گفتم تو شیرین منی                   گفتی تو فرهادی مگر

گفتم خرابت می شوم                 گفتی تو آبادی مگر

گفتم ز کویت میروم                     گفتی تو آزادی مگر

گفتم فراموشم مکن                    گفتی تو در یادی مگر 

 

خوش اومدین...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:23  توسط علی رضا کمالی  | 

 

 

سلام

می دونم خیلی طول کشید تا برگردم

ولی بازم اومدم با یه آپ جدید

همتونو دوست دارم

bamziiiiiiiiiii

        دوباره شب.......

                دوباره تاریکی.........

                          دوباره رویا..........

بازم شب شد همه جا تاریک تاریک هیچ صدایی شنیده نمی شه جز......

جز صدای قلبم..همون قلبی که همه ی تپش هاش با هر تپش کوچک قلب تو اغاز می شه....

همه خوابن....همه توی خواب رویا می بینن.......من اما بیدارم...توی بیداری رویا می بینم...

رنگی ترین رویا قشنگ ترین رویا همه چیز دنیا چشمهای توء...

همه ی چیز های قشنگ دنیا ....توی یه قطره اشک توء

من حتی تو رو توی خوابم نمی بینم...این دلتنگی واسه من خیلی سخته....

می ترسم بخوابم این رویارو هم از دست بدم....

بیدار می مونم تا خود صبح....نه...اونقدر بیدار می مونم تا تو بیای ...

تا بیا ی ...رویاهام واقعی بشن...

    رنگی ترین رویا........

        واقعی ترین رویا.......                    

               من و تو.......!!!

خوش اومدین...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:20  توسط علی رضا کمالی  | 

این اولین اهنگی بود که ازش گوش دادم و انگار من صد بار به داریوش سفارش داده بودم این را برام بخونه و ترک های بعدی عمیق و عمیق تر شد انقدر که تو یه سیاه چاله فضایی گم شدم بزارید براتون بزارمش

بابا یکی به من یاد بده چه جور موزیک و عکس بزارم  

کوه و می زارم رو دوشم
 رخت هر جنگ و می پوشم
 موج و از دریا می گیرم
 شیره ی سنگ و می دوشم
 می یارم ماه و تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
 میکنم ستاره ها رو
 جلوی چشات می گیرم
 چشات حرمت زمینه
یه قشنگه نازنینه
 تو اگه می خوای نذارم
 هیچ کسی تو رو ببینه
 اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
 اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
چشم ماه و در میارم
 یه نوردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
 جای چشم اون می زارم
آفتاب و ورش می دارم
 واسه چشم مادر می زارم
 از چشات آینه می سازم
با خودم برات میارم
 اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
 اگه چشمات بگن آره هیچ کدو کاری نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:44  توسط علی رضا کمالی  | 

روز هاو ماه هاو سال ها می گذرد

و شاید هیچ چیز عوض نشود

جز من که بیش از پیش عاشق تو  گشته ام نگار

سلام نگاری حالت خوبه قربونت برم الهی! نگاری خوبثی؟ مهوشی چطوره؟

اذیت میکنه آره؟ بمیرم الهی! نگاری خوبی؟ دلم برات یه ریزه شده بیشرف، معلومه

کجائی؟ مثل اینکه داره خیلی خوش میگذره که سراغی از ما نمیگیری

نگاری جووووونم چه خبرا؟ از اونجا چه خبر؟ دائی بهرام و رها چطورن؟

روزی ۱۰۰ دفعه میام ببینم اومدی یا نه ولی وقتی میبینم نیومدی حالم خیلی

گرفته میشه... چرا دوست داری حالم گرفته شده

نگاری امروز هوا خیلی گرفته س تازه تازه مه همه جارو گرفته... دلت بسوزه شما

از این آب و هوا که اونجا ندارین...امروز هوای اونجا ۱۷ بالای صفره

می می یام چطورنقببونشون برم من الان سفته سفتن آره بمیرم واست

الهی الان درد داری.کمی تحمل کن،دفعه اولت که نیست ماشالله کلی تجربه

دارینرمک چطوره؟ فدات بشم نگاری که یه دونه ای

 که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چه هستی که من از موج نسیم تو

بسان قایق سر گشته به روی گردابم 

تو در کدام سحر بر روی کدام اسب سفید

تو را کدام خدا

تو از کدام جهان

تو را کدام کرانه

تو در کدام صدف

تو در کدام چمن

همراه کدام نسیم

من از کجا سرراه تو آمدم

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

مدام بیش نگاهی مدام بیش نگاه

کدام نشانه دویده ازتو در من

که دره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین یک سخن بگذارند با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی به مرگ بیوسته است

تو آرزوی بلندی ودست من کوتاه

تو دور دست امیدی و بای من خستست

همه وجود تو مهر است وجان من محروم

چراغ راه تو سبز است

                  و

 راه من بسته است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:58  توسط علی رضا کمالی  | 

 

نه!

هر چه غیر پایان ممنوع

گل، هرگز

جز رویش سیمان ممنوع

این کوچه تنگ، تا ابد بن بست است

اندیشه ، راهی به خیابان ممنوع!

شب پابرجاست، فکر فردا ممنوع!

هر واژه به جز سکوت

اینجا ممنوع!

تا مرداب آشفته نگردد خوابش

حرفی از رود، موج، دریا، ممنوع!

ای باد به خود مپیچ ، توفان ممنوع!

ای ابر! مکوب طبل، باران ممنوع!

خورشید برو، برای این سال کبود

یک فصل بس است: جز زمستان، ممنوع!

تعطیلی ابرهاست، بارش ممنوع!

به سبزها ، گرایش ممنوع!

تقدیر شماست بی صدا له بشوید

جز ناله نارنجی خش خش ممنوع!

از شبنم، از برگ سرودن ممنوع!

شعری غیر از رویش آهن ممنوع!

خاموشی سایه وار گریه تا هست

بر لب ها یک خنده روشن ممنوع!

قطحی ترانه ،غیر شیون ممنوع!

رویش در این دشت سترون ممنوع!

ای مرد! در این زمانه ی نامردی

حرفی از جنس عشق از زن

ممنوع!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:45  توسط علی رضا کمالی  | 

 

بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم

و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری آینه بخشیدیم که تصور بکنیم یک نفر با ما هست

ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها

باز با خود گفتیم شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم که بگوییم توانا هستیم

و گرفتیم کتابی سر دست که بگوییم که دانا هستیم

بیخودی پرسیدیم حال هم دیگر را که بگوییم محبت داریم

بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود و تصور کردیم که شهامت داریم

ما حقیقت ها رو زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم...

از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:44  توسط علی رضا کمالی  | 

 

پرسید : مرگ چیست ؟

گفتم : قافیه ایست اجباری که نثر همه را  نظم می بخشد .

پرسید : چرا می آید ؟

گفتم : تا غزل شود کلام

پرسید :  چه وقت می آید ؟

گفتم : آنگاه که غزل خوانده شود .

پرسید :  چند بار می آید ؟

گفتم : هرچه غزل بیش ، مرگ بیش

پرسید : " و بعد ... ؟ "

گفتم :

   وآنگاه باز طفلی و آغاز گریه ای

   کاین لامکان کجاست

   من از کجا به کدامین جهان شدم ؟

   آغاز گشته است یا که به خوابی غنوده ام ؟

   آن قصه ها چه شد ؟

   جنگ و جدال و خروش و فریادها چه شد ؟

   سهم من از همه آن جهان چه بود ؟

   ...

   ای وای ... خواب بوده ام

   باز از حقیقت سفر ،

   از توشه برگرفتن و از درک این مسیر ،

   از هر چه باید و بایست ، غافل و

   با هرچه که مباد ،

   در عشق بوده ام.

   ...

کاش عاشقی ، پیشه وقت خواب ما نبود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:42  توسط علی رضا کمالی  | 

 

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر

ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید

ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید

من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید

از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید

ای اشک گرم، آروم بریز بر گونه بیمار من

لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

در لحظه ی بیداد غم،کی می شود غمخوار من

ای لحظه ی پایان من این امشب و فردا نکن

درد بزرگ بودنم را،ای زمان حاشا نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:41  توسط علی رضا کمالی  | 

 

من به هر شاخه نشستم دل به هر دانه که بستم

سوگ تازه ای نوشته روی سینه ی شکسته ام

من اسیر سرنوشتم سرنوشت پیرو زشتم

جای حرف خوب بودن حرف رفتن و نوشتن

فصل من فصل خزونه یه خزون بی نشونه

حیف از من دیگه گفتن ،کار من دیگه تمومه

تو سر انگشتای بارون من تولدی ندیدم

گل گلدون حیات و توی تاریکی نچیدم

من سراینده ی دردم ،عاشق گلهای زردم

اما حتی دیگه امروز، شعرامم خط خطی کردم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:38  توسط علی رضا کمالی  | 

 

اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟

 اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر کنـم راضـي ميــشــي؟

 اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشکنم راضي ميشي؟

 اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم راضـي ميــشـي؟

 اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت را دســت بـيـارم راضـي ميشي؟

 اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟

مـن کـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـنی

اگـه اين معـني رو توي زندگيم حکش کنم راضـي ميشي؟

 مــن کـه گـفـتم تــو دلـم کـسي جاي تورو نميگيره

 اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـيــت کــنــم ، راضــــي مـــيشـــي؟

 اگـــه من روزي تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم

 خودمو از دست اين زندگي هم خلاص کنم راضي ميشي؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:37  توسط علی رضا کمالی  |